مرتضى راوندى
560
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
در ساير آثار جمالزاده مشكلات و نابسامانيهاى اجتماعى ايران در حدود 70 هشتاد سال پيش با بيانى طنزآميز و انتقادى توصيف شده است ، از جمله در كتاب فارسى شكر است مىنويسد « . . . هنوز چشمم از بالاى صفحهء كشتى به خاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكى كرجىبانهاى انزلى به گوشم رسيد كه بلاى جان مسافرين شدند و ريش هر مسافرى به چنگ چند پاروزن و كرجىبان و حمال مىافتاد . ولى ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود ، چون سايرين عموما كاسبكارهاى لبّاده دراز باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسهشان باز نمىشود و جان به عزرائيل مىدهند و رنگ پولشان را كسى نمىبيند ، ولى من بخت برگشتهء مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنى فرنگيم را كه از ميان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجى و لقمهء چربى فرض كرده و صاحب صاحبگويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مابه النّزاع ده نفر حمال و پانزده نفر كرجىبان بىانصاف شد و جيغ و فريادى بلند و قشقرهاى برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود . ما مات و مبهوت و انگشت به دهن ، سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولى يخهمان را از جنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم ، كه ناگهان صف شكافته شده و عنق منكسر و منحوس دو نفر از مأمورين تذكره با چند نفر فراش سرخپوش با سبيلهاى چخماقى از بناگوش دررفته ، در مقابل ما مانند آئينهء دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكرهء ما افتاد ، مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند ، يكهاى خورده و لب و لوچهاى جنبانيده ، سر و گوشى تكان داده و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندينبار قد و قامت ما را از بالا به پائين و از پائين به بالا مثل اينكه به قول بچههاى تهران برايم قبايى دوخته باشند برازنده كرد ، و بالاخره يكيشان گفت : « چطور ! آيا شما ايرانى هستيد ؟ » گفتم : « ماشا الله عجب سئوالى مىفرمائيد ، پس مىخواهيد كجايى باشم ؟ البته كه ايرانى هستم ، هفت جدّم ايرانى بودهاند ، در تمام محلهء سنگلج مثل گاو پيشانى سفيد . احدى پيدا نمىشود كه پير غلامتان را نشناسد ! » ولى خير ، خان ارباب اين حرفها سرش نمىشد و معلوم بود كه كار ، كار يك شاهى و صد دينار نيست ، و به آن فرّاشها چنان حكمى كرد كه عجالتا « خان صاحب » را نگاه داريد « تا تحقيقات لازمه به عمل آيد » و يكى از آن فراشها كه نيم زرع چوب چپوق مانند دستهء شمشيرى از لاى شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت : « جلو بيفت » و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كيسه انداختيم . اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتى به خرج دهيم ، ولى ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن . خداوند هيچ كافرى را گير قوم فراش نيندازد ! ديگر پيرت مىداند كه اين پدر آمرزيدهها در يك آب خوردن چه بر سر ما